بسم ا... الرحمن الرحیم
السلام علی الحسین و علی الارواح التی حلت بفنائک جمیعا"سلام ا... ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله ا.. آخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
والسلام علی من اتبع الهدی
تعریف عوام و خواص
«خواص کسانی هستند که از روی فکر، فهمیدگی، آگاهی و تصمیم گیری، کار می کنند؛ یک راهی را میشناسند و دنبال آن راه، حرکت می کنند ... خواص؛ یعنی کسانی که وقتی عملی انجام می دهند، موضعگیری می کنند و راهی را [که] انتخاب میکنند از روی فکر و تحلیل است؛ می فهمند، تصمیم میگیرند و عمل می کنند ... در بین «خواص»، کنار افراد باسواد، آدمهای بی سواد هم هستند. گاهی کسی بی سواد است؛ اما جزو خواص است. یعنی می فهمد چه کار میکند. از روی تصمیم گیری و تشخیص عمل می کند؛ ولو درس نخوانده، مدرسه نرفته، مدرک ندارد و لباس روحانی نپوشیده است. به هرحال، نسبت به قضایا از فهم برخوردار است.»
«عوام، کسانی هستند که نمی خواهند بدانند چه راهی درست و چه حرکتی صحیح است. در واقع نمی خواهند بفهمند، بسنجند، به تحلیل بپردازند و درک کنند. به تعبیری دیگر، تابع جوند. به چگونگی جو نگاه می کنند و دنبال آن جو به حرکت درمی آیند یک وقت مردم می گویند زنده باد. این هم نگاه می کند [و] می گوید زنده باد؛ یک وقتی مردم می گویند مرده باد، او هم نگاه می کند [و] می گوید مرده باد. یک وقت جو این گونه است اینجا می آید؛ یک وقت جو آن طور است، آنجا می رود.»
در هر جامعه، خواصی داریم و عوامی. عوام را کنار بگذارید، سراغ خواص بیاییم. طبعاً، خواص دو جبهه هستند؛ خواص جبههی حق و خواص جبههی باطل. مگر این طور نیست؟ عدهای اهل فکر و فرهنگ و معرفتند، برای جبههی حق کار می کنند. بالاخره حق را هم می شناسند؛ اهل تشخیصاند. اینها یک دسته اند. یک دسته هم نقطهی مقابل حقند. اگر باز به صدر اسلام برویم؛ یک عده اصحاب امیرالمؤمنین و امام حسین و بنیهاشمند؛ یک عده هم اصحاب معاویه اند. در بین آنها هم خواص بودند. آدمهای با فکر، آدمهای عاقل، آدمهای زرنگ، طرفدار بنی امیه، آنها هم خواصند. آنها هم خواص دارند. پس خواص هم در یک جامعه دوگونه شد. خواص طرفدار حق و خواص طرفدار باطل. شما از خواص طرفدار باطل چه توقع دارید؟ توقع دارید که بنشیند علیه حق و علیه شما برنامه ریزی کند. باید با او بجنگید؛ با خواص طرفدار باطل باید جنگید. این که محل کلام نیست.
خواص طرفدار حق
سراغ خواص طرفدار حق می آییم. حالا من همین طور که برای شما حرف می زنم؛ شما خودتان ببینید کجایید. این که میگوییم سررشتهی فکر، یعنی تاریخ را با قصه اشتباه نکنیم. تاریخ، یعنی شرح حال ما؛ منتها در یک صحنهی دیگر.
خوشتر آن باشد که وصف دلبران گفته آید در حدیث دیگران
تاریخ، یعنی من و شما، یعنی همینهایی که امروز این جا هستیم. پس اگر ما شرح تاریخ را میگوییم؛ هر کدام از ما باید نگاه کنیم ببینیم کجای این داستانیم؛ کدام قسمت قرار گرفته ایم. بعداً ببینیم آن کسی که مثل ما در این قسمت قرار گرفته بود؛ آن روز چگونه عمل کرد که ضربه خورد؛ ما آن گونه عمل نکنیم. مثل این که شما در کلاس آموزش تاکتیک، مثلاً جبههی دشمن فرضی را مشخص می کنید؛ جبههی خودیِ فرضی را هم مشخص می کنید؛ بعداً تاکتیک غلط جبههی خودی را نگاه می کنید؛ می بینید که تاکتیسین خودی، در این جا این اشتباه را کرده است. پس شما وقتی می خواهید تاکتیک طراحی کنید؛ باید آن اشتباه را نکنید؛ یا تاکتیک درست بود، فرمانده یا بی سیم چی یا توپچی یا قاصد یا سرباز ساده در جبههی خودی، این اشتباه را کرد؛ می فهمید که شما باید این اشتباه را نکنید. تاریخ این طوری است. حالا شما در این صحنهای که من از صدر اسلام میگویم؛ خودتان را پیدا کنید.
یک عده عوامند؛ تصمیم گیری ندارند. به شانس عوام بستگی دارد؛ اگر تصادفاً در زمانی قرار گرفت که امامی سرکار است - مثل امام امیرالمؤمنین (ع) یا مثل امام راحل (ره) ما - که اینها را به سمت بهشت میبرد؛ خوب، این هم به ضرب دست خوبان، رانده خواهد شد و ان شأا لله به بهشت می رود. اگر اتفاقاً طوری شد که در زمانی قرار گرفت که «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَى النَّارِ» [قصص/41]، «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ بَدَّلُواْ نِعْمَةَ اللّهِ کُفْرًا وَأَحَلُّواْ قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ * جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ» [ابراهیم 28 و 29]، اگر در یک چنین زمانی قرار گرفت؛ به سمت جهنم خواهد رفت.
باید مواظب باشید جزو عوام نباشید
پس باید مواظب باشید جزو عوام نباشید. نمی گوییم جزو عوام نباشید، یعنی باید حتماً بروید تحصیلات عالیه بکنید!!؛ ... نه، گفتم که معنای عوام، این نیست. ای بسا کسانی که تحصیلات عالیه هم کردند و جزو عوامند. ای بسا کسانی که تحصیلات دینی هم کردند و جزو عوامند. ای بسا کسانی که فقیرند یا غنی اند و جزو عوامند. عوام بودن، دست من و شماست. باید مواظب باشیم عوام نباشیم، یعنی هر کاری می کنیم، از روی بصیرت باشد. آن کسی که از روی بصیرت کار نمی کند؛ عوام است. لذا می بینید قرآن، دربارهی پیغمبر می فرماید: «أَدْعُو إِلَى اللّهِ عَلَى بَصِیرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِی» [یوسف/108]. یعنی من و پیراوانم با بصیرت عمل میکنیم و دعوت میکنیم و پیش می رویم. پس اوّل ببینید جزو آن گروه عوامید یا نه؟ اگر جزو گروه عوامید؛ بسرعت خودتان را از گروه عوام خارج کنید. سعی کنید قدرت تحلیل پیدا کنید؛ تشخیص بدهید؛ معرفت پیدا کنید.
در گروه خواص هم ببینیم ما جزو خواص طرفدار حقیم یا خواص طرفدار باطل؟ قضیه این جا روشن است. خواص جامعهی ما، جزو خواص طرفدار حقند. تردیدی در این نیست؛ برای خاطر این که به قرآن، به سنّت، به عترت، به راه خدا، به ارزشهای اسلامی، دعوت می کنند. امروز جمهوری اسلامی این است. پس حساب خواص طرفدار باطل جدا شد. فعلاً به آنها کاری نداریم. آمدیم سراغ خواص طرفدار حق. همهی مشکل قضیه، از این جا به بعد است.
خواص طرفدار حق دو دسته اند
عزیزان من، خواص طرفدار حق، دو دسته اند؛ یک دسته کسانی هستند که در مقابلهی با دنیا، با زندگی، با مقام، با شهوت، با پول، با لذّت، با راحتی، با نام؛ موفّقند. یک دسته موفّق نیستند. همهی اینها چیزهای خوبی است. همهی اینها زیباییهای زندگی است. «متاع الحیاه الدنیا». متاع یعنی بهره، اینها بهرههای همین زندگی دنیوی است. این که در قرآن می فرماید «متاع الحیاه الدنیا؛» معنایش این نیست که این متاع بد است. نه، متاع است. خدا برای شما آفریده است. منتهی اگر شما در مقابل اینها - این متاع و بهره های زندگی- خدای ناکرده، آن قدر مجذوب شدید که آن جایی که پای تکلیف سخت به میان آمد؛ نتوانستید از اینها دست بردارید؛ این می شود یک طور و اگر نه، از این متاع بهره هم می برید؛ اما آن جایی که پای امتحان سخت پیش میآید؛ میتوانید از اینها به راحتی دست بردارید؛ این می شود یک طور دیگر.
پس ما خواص طرفدار حق را باز به دو قسم تقسیم می کنیم؛ ببینید این چیزها فکر لازم دارد. دقّت و مطالعه لازم دارد، همین طوری نمی شود انسان جامعه و نظام و انقلاب را بیمه کند. باید مطالعه کند؛ دقّت کند؛ فکر کند. در هر جامعه، این دو قسم آدم، دو قسم خواص طرفدار حق، وجود دارد. اگر آن قسم خوب خواص طرفدار حق - یعنی آن کسانی که می توانند آن وقت که لازم باشد، از این متاع دنیا دست بردارند - بیشتر باشند؛ هیچ وقت جامعهی اسلامی دچار حالت دوران امام حسین (ع) نخواهد شد؛ مطمئن باشید. تا ابد، بیمهی بیمه است.
نقش دل سپردن به دنیا در خواص
اما اگر اینها کم باشند و آن دستهی خواص دیگر زیاد باشند - یعنی آنهایی که به دنیا دل سپرده اند؛ حق را هم می شناسند؛ طرفدار حقند؛ در عین حال در مقابل دنیا پایشان می لرزد! دنیا یعنی چه؟ یعنی پول، خانه، شهوت، مقام، اسم و شهرت، پست و مسؤولیت و یعنی جان. اگر کسانی که برای جانشان راه خدا را ترک میکنند؛ آن جایی که باید حق بگویند، نمی گویند؛ چون جانشان به خطر می افتد یا برای مقامشان یا برای شغلشان یا برای محبّت به اولادشان، برای محبّت به خانواده شان، برای محبّت به نزدیکان و دوستانشان، راه خدا را رها می کنند؛ اگر عدّهی اینها زیاد بود - آن وقت واویلاست! آن وقت حسین بن علیها، به مسلخ کربلا خواهند رفت؛ به قتلگاه کشیده خواهند شد! یزیدها سرکار می آیند و بنی امیه بر کشوری که پیغمبر به وجود آورده بود، هزار ماه حکومت خواهد کرد و امامت به سلطنت تبدیل خواهد شد!
جامعهی اسلامی، امامت است؛ یعنی امام در رأس جامعه است. انسانی که قدرت دارد؛ اما مردم از روی ایمان و دل از او تبعیت می کنند؛ پیشوای مردم است. اما سلطان و پادشاه، آن کسی است که با قهر و غلبه بر مردم حکم می راند. مردم دوستش ندارند، مردم قبولش ندارند، مردم به او اعتقاد ندارند - البته مردمی که سرشان به تنشان بیارزد - در عین حال با قهر و غلبه بر مردم حکومت میکند. بنی امیه، امامت را در اسلام، به سلطنت، به پادشاهی، تبدیل کردند، و هزار ماه - یعنی نود سال - در این دولت بزرگ اسلامی حاکمیت کردند. تازه، بنای کجی که پایه گذاری شده بود، آن چنان بود که بعد از آن که علیه بنیامیه انقلاب شد و بنیامیه رفتند؛ بنی عباس آمدند که شش قرن - یعنی ششصد سال در دنیای اسلام، به عنوان خلیفه و جانشینان پیغمبر حکومت کردند! بنی عباس که خلفایشان، یا به تعبیر بهتر پادشاهانشان، اهل شرب خمر، فساد و فحشا و خباثت و ثروت و اشرافیگری و هزار فسق و فجور بودند - مثل بقیهی سلاطین عالم - مسجد هم میرفتند؛ برای مردم نماز میخواندند و مردم از روی ناچاری، یا از روی اعتقاد غلط - ناچاری هم به آن معنا نبود - پشت سرشان نماز هم می خواندند! اعتقاد مردم را خراب کرده بودند!
وقتی که خواص طرفدار حق در یک جامعه - یا اکثریت قاطعشان - آن چنان می شوند که دنیای خودشان برایشان اهمیت پیدا می کند؛ از ترس جان، از ترس از دست دادن مال و از دست دادن مقام و پست، از ترس منفور شدن و تنها ماندن، حاضر میشوند حاکمیت باطل را قبول بکنند و در مقابل باطل نمی ایستند و از حق طرفداری نمی کنند و جانشان را به خطر نمیاندازند - وقتی این طور شد - اوّلش با شهادت حسین بن علی با آن وضع، آغاز می شود؛ آخرش هم به بنی امیه و شاخهی مروانی و بعد بنی عباس و بعد از بنی عباس هم، سلسلهی سلاطین در دنیای اسلام تا امروز می رسد! امروز هم شما به دنیای اسلام نگاه کنید؛ به کشورهای مختلف اسلامی، به آن جایی که خانهی خدا و مدینه در آن است؛ نگاه کنید؛ ببینید جه فسّاق و فجّاری در رأس قدرت و حکومتند! دارند حکومت می کنند! بقیهی جاها را هم با آن جا قیاس کنید. لذا شما در زیارت عاشورا می گویید: «اللهم العن اوّل ظالم ظلم حق محمّد و آل محمّد» در درجهی اوّل، گذارندگان خشت اوّل را لعنت می کنیم. حق هم همین است. خوب، یک مقداری به تحلیل حادثهی عبرت انگیز عاشورا نزدیک شدیم. حالا سراغ تاریخ برویم؛ این مقدمه را شنیدید.
دوران لغزیدن خواص طرفدار حق
دوران لغزیدن خواص طرفدار حق، از حدود شش هفت سال، هفت هشت سال بعد از رحلت پیغمبر شروع شد. اصلاً به مسألهی خلافت کار ندارم. مسألهی خلافت جداست. کار به این جریان دارم. این جریان، جریان بسیار خطرناکی است! همهی قضایا، از هفت هشت سال بعد از رحلت پیغمبر شروع شد. اوّلش هم از این جا شروع شد که گفتند: نمی شود که سابقه دارهای اسلام - کسانی که جنگهای زمان پیغمبر را کردند، صحابه و یاران پیغمبر - با مردم دیگر یکسان باشند! اینها باید یک امتیازاتی داشته باشند! به اینها امتیازات داده شد - امتیازات مالی از بیت المال - این، خشت اوّل بود. حرکتهای انحرافی این طوری است؛ از نقطهی کمی آغاز میشود، بعداً همین طور هر قدمی، قدم بعدی را سرعت بیشتر می بخشد. انحرافها از همین جا شروع شد تا به دوران عثمان رسید - اواسط دوران عثمان - در دوران خلیفهی سوم، وضعیت این گونه شد که برجستگان صحابهی پیغمبر، جزو بزرگترین سرمایه دارهای زمان خودشان شدند! توجه می کنید! یعنی همین صحابهی عالی مقام که اسمهایشان معروف است - طلحه، زبیر، سعدبن ابی وقاص و امثال آنها - این بزرگان که هر کدامشان یک کتاب قطور سابقهی افتخارات در بدر و حنین و احد و جاهای دیگر داشتند؛ اینها جزو سرمایهدارهای درجأ اوّل اسلام شدند! وقتی که یکی از آنها مرد؛ می خواستند طلاهایی که از او مانده بود؛ بین ورثه تقسیم کنند. این طلاها را که آب کرده و شمش کرده بودند، با تبر بنا کردند به شکستن - مثل هیزم که شما با تبر می شکنید - ببینید چقدر طلاست که با تبر می شکنند! در صورتی که طلا را با سنگ مثقال میکشند. اینها را تاریخ ضبط کرده است!
اینها حرفهایی هم نیست که بگوییم شیعه در کتابهایشان نوشته اند؛ نخیر، اینها حرفهایی است که همه نوشته اند. مقدار درهم و دیناری که از اینها به جا می ماند؛ افسانه وار بود! همین وضیعت، مسایل دوران امیرالمؤمنین (ع) را به بار آورد؛ یعنی در دوران امیرالمؤمنین (ع)، چون برای یک عدّه، مقام اهمیت پیدا کرد؛ با علی(ع) در افتادند. حالا بیست و پنج سال هم از رحلت پیغمبر (ص) گذشته است و خیلی از خطاها و اشتباهات شروع شده است. نفس امیرالمؤمنین (ع)، نفس پیغمبر (ص) است. اگر این بیست و پنچ سال فاصله نشده بود؛ امیرالمؤمنین (ع) برای ساختن آن جامعه، هیچ مشکلی نداشت. اما امیرالمؤمنین با این چنین جامعای مواجه شد. جامعهای که «یأخذون مال الله دولا و عبادا لله خولا دین الله دخلا بینهم». جامعهای که ارزشها در آن، تحت الشعاع دنیا داری قرار گرفته است. این جامعهای است که وقتی امیرالمؤمنین (ع) میخواهد مردم را به جهاد ببرد، برایش آن همه مشکلات و دردسر دارد.
خواص در دوران امیرالمؤمنین (ع)
اکثر خواص دوران امیرالمؤمنین (ع) - خواص طرفدار حق، یعنی کسانی که حق را می شناختند - کسانی بودند که دنیا را بر آخرت ترجیح می دادند. نتیجه این شد که امیرالمؤمنین (ع) مجبور شد سه جنگ راه بیاندازد! عمر چهار سال و نه ماه حکومت خود را، دائماً در این جنگها بگذارند! آخرش هم به دست یکی از آن آدمهای خبیث، به شهادت برسد! خون امیرالمؤمنین(ع)، به قدر خون امام حسین با ارزش است. شما در زیارت وارث می خوانید: «السّلام علیک یاثارا لله وابن ثاره» یعنی خدای متعال، صاحب خون امام حسین (ع) است و صاحب خون پدر او، یعنی امیرالمؤمنین (ع) است. این تعبیر برای هیچ کس دیگر نیامده است. بدیهی است هر خونی که بر زمین ریخته می شود؛ یک صاحبی دارد - صاحبان خون - کسی که کشته می شود؛ پدرش صاحب خون است؛ فرزند او صاحب خون است؛ برادر او صاحب خون است؛ عرب، این را ثار می گوید. آن خونخواهی، آن مالکیت حق دم - حق خون - را ثار می گوید. ثار امام حسین (ع) مال خداست. یعنی حق خون امام حسین (ع)، متعلق به خود خداست و همچنین امیرالمؤمنین (ع)؛ صاحب خون این دو نفر، ذات مقدس پروردگار است. امیرالمؤمنین (ع) به خاطر همین وضعیت، به شهادت رسید و بعد امام حسن (علیه السلام) آمد. در همین وضعیت بود که امام حسن (ع) نتوانست بیش از شش ماه دوام بیاورد. او را تنهای تنها گذاشتند. امام حسن مجتبی (علیه السلام) دید که اگر الان با همین عدهی کم برود با معاویه بجنگد و شهید بشود؛ آن قدر انحطاط اخلاقی در میان جامعهی اسلامی، در میان همین خواص، زیاد است که حتی دنبال خون او را هم نخواهند گرفت! تبلیغات معاویه، پول معاویه، زرنگیهای معاویه، همه را تصرف خواهد کرد. مردم بعد از یک دو سالی که بگذرد؛ می گویند اصلاً امام حسن بی جا کرد در مقابل معاویه قد علم کرد! امام حسن دید خونش هدر خواهد رفت؛ لذا با همهی سختیها ساخت و خودش را به میدان شهادت نینداخت.
شهادت یا ماندن
می دانید گاهی شهید شدن آسانتر از زنده ماندن است. این طوری است. آدمهای اهل معنا، اهل حکمت و دقّت، خوب درک می کنند. گاهی زنده ماندن و زندگی کردن و در یک محیطی تلاش کردن، به مراتب مشکلتر از کشته شدن و شهید شدن و به لقاء خدا پیوستن است. امام حسن (ع)، این راه مشکل را انتخاب کرد. وضع آن زمان این بوده است! خواص تسلیم بودند! حاضر نبودند حرکتی بکنند! لذا وقتی یزید بر سر کار آمد و یزید کسی بود که می شد با او جنگید و کسی که در جنگ با یزید کشته می شد - چون وضع یزید خیلی خراب بود - خونش پایمال نمی شد؛ برای همین امام حسین (ع) قیام کرد.
وضع دوران یزید طوری بود که قیام، تنها انتخاب بود؛ بر خلاف دوران امام حسن مجتبی (ع)، که دو انتخاب وجود داشت، شهید شدن و زنده ماندن. و زنده ماندن، ثوابش و اثرش و زحمتش، بیشتر از کشته شدن بود. لذا امام حسن (ع)، این سخت تر را انتخاب کرد. در زمان امام حسین (ع)، این طوری نبود؛ یک انتخاب بیشتر نبود. زنده ماندن، یعنی قیام نکردن، معنی نداشت. باید قیام میکرد، حالا به حکومت رسید که رسید، نرسید و کشته هم شد که شد؛ باید راه را نشان می داد؛ پرچم را بر سر راه میکوبید که معلوم باشد آن وقتی که وضعیت آن طوری بشود، حرکت باید این طوری باشد. لذا امام حسین (ع) قیام کرد.
نقش تعیین کنندهی خواص
خوب، وقتی امام حسین قیام کرد - با آن عظمتی که امام حسین (ع) در جامعهی اسلامی داشت - خیلی از همین خواص پیش امام حسین (ع) نیامدند که کمک کنند! ببینید به وسیلهی این خواص در یک جامعه، چقدر وضعیت خراب می شود! به وسیلهی خواصی که حاضرند دنیای خودشان را به راحتی بر سرنوشت دنیای اسلام در قرنهای آینده ترجیح بدهند! با این که امام حسین (ع) خیلی بزرگ بود؛ خیلی معروف بود.
من در قضایای قیام امام حسین (ع) و همان حرکت از مدینه و اینها نگاه می کردم؛ خوب، شب قبل آن روزی که امام حسین (علیه السلام) از مدینه بیرون آمد؛ عبداللهبن زبیر بیرون آمده بود. در واقع هر دو، یک وضعیت داشتند؛ اما امام حسین (ع) کجا، عبدا لله بن زبیر کجا! امام حسین (علیه السلام)، حرف زدنش، مقابله اش، مخاطبهاش، طوری بود که همان حاکم آن روز مدینه - که ولید باشد - جرأت نمی کرد با امام حسین درشت صحبت بکند. مروان یک کلمه گفت؛ حضرت آن چنان تشری به مروان زد که سرجایش نشست!
همین افراد رفتند، دور خانهی عبدالله بن زبیر را محاصره کردند. برادرش را فرستاد؛ گفت که اجازه بدهید من حالا به دارالخلافه نیایم. به او اهانت کردند؛ گفتند: پدرت را در می آوریم؛ مردک باید بیرون بیایی. اگر نیایی؛ تو را می کشیم و چه میکنیم؛ تا این که عبدالله بن زبیر به التماس افتاد؛ گفت: پس اجازه بدهید حالا برادرم را بفرستم؛ فردا خودم بیایم. یکی گفت: خیلی خوب، امشب را به او مهلت بدهیم!
عبدالله بن زبیر که او هم یک شخصیتی بود؛ وضعیتش این قدر با امام حسین فرق داشت! کسی جرأت نمیکرد چنین رفتاری با امام حسین (علیه السلام) داشته باشد. به خاطر حرمتش، به خاطر عظمتش، به خاطر شخصیتش، به خاطر قدرت روحیش، کسی جرأت نمیکرد آن طور صحبت بکند. بعداً هم در راه مکه، هر کسی که به امام حسین رسید و صحبتی با آن بزرگوار کرد؛ خطابش به آن حضرت، «جعلت فداک» است، قربانت گردم؛ پدرم به قربانت، مادرم به قربانت، «عمّی و خالی فداک» عمو و داییام به قربانت. با امام حسین (علیهالسلام) این گونه حرف می زدند. شخصیت امام حسین علیه السلام در جامعهی اسلامی، این طور برجسته و ممتاز است. عبدالله بن مطیع، در مکه پیش امام حسین علیه السلام آمد؛ عرض کرد: «یابن رسول الله، ان قتلت لنسترقن ّبعدک» یعنی اگر تو قیام کنی و کشته بشوی، بعد از تو این افرادی که بر سر کار حکومت هستند؛ ما را به بردگی خواهند گرفت. امروز به احترام تو، از ترس تو و به هیبت توست که اینها راه عادی خودشان را می روند!
عظمت مقام امام حسین علیه السلام، این گونه است. این امام حسین، با این عظمت، که ابن عباس در مقابلش خضوع میکند، عبدالله بن جعفر خضوع می کند، عبدا لله بن زیبر - با این که از حضرت خوشش نمیآید - در مقابلش خضوع می کند، بزرگان و همهی خواص اهل حق؛ اینها خواص جبههی حقند؛ یعنی طرف حکومت نیستند، طرف بنی امیه نیستند، طرف باطل نیستند، حتی در بین آنان شیعیان زیادی هستند که امیرالمؤمنین علیه السلام را قبول دارند؛ او را خلیفه اوّل می دانند! همهی اینها، وقتی با شدّت عمل دستگاه حاکم مواجه می شوند؛ می بینند بناست که جانشان، سلامتی شان، راحتی شان، مقامشان، پولشان، به خطر بیفتد؛ همه پس می زنند! اینها که پس زدند؛ عوام هم به آن طرف رو می کنند.
حرکت عوام به دنبال حرکت خواص
اگر اسامی کسانی را که از کوفه، به امام حسین (علیه السلام) نامه نوشتند و دعوت کردند؛ نگاه کنید، اینهایی که نامه نوشتند، همه جزو آن طبقهی خواصند؛ طبقهی زبدگان و برجستگانند. نامه ها هم زیاد است. از کوفه، صدها صفحه نامه و شاید چندین خورجین یا بستهی بزرگ نامه آمد. غالباً بزرگان و اعیان و شخصیتهای برجسته و نام و نشان دارها و همین خواص، این نامه ها را نوشتند! منتهی لحن نامه ها را نگاه کنید؛ معلوم میشود که در بین خواص طرفدار حق، چه کسانی جزو آن دسته ای هستند که حاضرند دینشان را قربانی دنیاشان بکنند و چه کسانی هستند که حاضرند دنیاشان را قربانی دین بکنند. از خود نامه ها هم میشود فهمید؛ و چون کسانی که حاضرند دینشان را قربانی دنیا بکنند، بیشترند؛ نتیجهی آن در کوفه، شهادت مسلمبنعقیل میشود و بعد هم از همان شهر کوفهای که هجده هزار نفر آمدند با مسلم بن عقیل بیعت کردند؛ جمعیتی حدود بیست هزار یا سی هزار یا بیشتر، بلند می شوند و به جنگ امام حسین (علیه السلام) در کربلا میآیند.
یعنی حرکت خواص، به دنبال خود حرکت عوام را می آورد. نمی دانیم عظمت این حقیقت که برای همیشه گریبان انسانهای هوشمند را می گیرد؛ برای ما درست روشن می شود یا نه؟ شما ماجرای کوفه را لابد شنیدهاید؛ به امام حسین علیه السلام نامه نوشتند؛ حضرت هم مسلم بن عقیل را فرستاد؛ گفت من او را میفرستم؛ اگر به من خبر داد که وضع خوب است؛ من هم خواهم آمد مسلم بن عقیل هم به کوفه تشریف برد؛ منزل بزرگان شیعه وارد شد؛ نامهی حضرت را خواند. گروه گروه مردم آمدند. همه اظهار ارادت کردند. فرماندار کوفه هم کسی به نام نعمان بن بشیر بود؛ آدم ضعیف و ملایمی بود. گفت: تا کسی با من نجنگد؛ من جنگ نمیکنم. با مسلم بن عقیل مقابله نکرد. مردم دیدند میدان «باز» است. آمدند و با حضرت شروع کردند به بیعتکردن.
دو سه نفر از خواص باطل - طرفداران بنی امیه - به یزید نامه نوشتند که اگر می خواهی کوفه را داشته باشی؛ یک آدم حسابی به این جابفرست. این نعمان بن بشیر نمی تواند در مقابل مسلم بن عقیل مقاومت کند. او هم به عبیدا للهبن زیاد - که فرماندار کوفه بود - حکم داد که - به قول امروز، با حفظ سمت - علاوهی بر بصره، کوفه هم تحت حکومت تو باشد و عبیداللهبنزیاد، یک سره از بصره تا کوفه تاخت؛ در قضیهی آمدن او هم، نقش خواص معلوم می شود؛ که اگر دیدم مجالی هست؛ ممکن است بخشی از آن جا هم عرض بکنم.
حرکت بدون تحلیل عوام
عبیدا للهبن زیاد به کوفه رسید؛ در حالی که شب بود. عوام کوفه - مردم معمولی کوفه، از همان قبیل عامیها که قادر به تحلیل نبودند - تا دیدند یک نفری صورتش را بسته و با اسب و تجهیزات آمد؛ خیال کردند امام حسین (ع) است! راحت رفتند، گفتند: «السلام علیک یابن رسول الله»! خاصیت آدم عامّی این است! آدمی که اهل تحلیل نیست؛ منتظر تحقیق نمی شود؛ تا دید یک نفری با اسب و تجهیزات وارد شده، بدون این که یک کلمه حرف با او زده باشند؛ یکی میگوید این امام حسین است؛ همه می گویند امام حسین، امام حسین، امام حسین! بنا می کنند به او سلام کردن و احترام کردن! صبر کنید ببینید او کیست!
او هم اعتنایی به مردم نکرد! به دارالاماره رفت؛ خودش را معرفی کرد و رفت داخل. از همان جا مبارزه را با جریان مسلمبنعقیل آغاز کرد و اساس کار او عبارت بود از این که طرفداران مسلم بن عقیل را با اشدّ فشار مورد تهدید و شکنجه قرار بدهد؛ یعنی هانی بن عروه را با غدر و حیله آورد؛ سر و روی هانی را مجروح کرد. بعداً عده ای اطراف قصر جمع شدند؛ به دروغ و حیله مردم را متفرق کرد؛ که این جا هم، همان خواص بد - خواص به اصطلاح طرفدار حقی که حق را هم شناختند؛ تشخیص دادند؛ اما دنیایشان را ترجیح می دهند - نقش دارند.
بعداً که حضرت مسلم با جمعیت زیادی، راه افتادند - در تاریخ ابن اثیر، نوشته است - به نظرم سی هزار دور و بر حضرت مسلم آمدند، چهار هزار نفر از مردم، فقط اطراف خانهی او با شمشیر، به نفع مسلم بن عقیل ایستاده بودند - اینها مربوط به روز نهم ذیحجه است - کاری که ابن زیاد کرد، یک عده از همین خواص را بین مردم فرستاد که مردم را بترسانند - مادرها و پدرها را - تا بگویند با چه کسی می جنگید؟ چرا میجنگید؟ برگردید؛ پدرتان را در می آورند؛ اینها یزیدند؛ اینها ابن زیادند، اینها بنیامیهاند؛ اینها چه دارند؛ پول دارند؛ شمشیر دارند؛ تازیانه دارند؛ ولی آنها چیزی ندارند! مردم را ترساندند؛ به مرور همه متفرق شدند! آخر شب - وقت نماز عشاء - هیچ کس همراه حضرت مسلم نبود! هیچ کس! و ابن زیاد، پیغام داد که همه باید برای نماز عشاء به مسحد کوفه بیایند؛ نماز را با من به جماعت بخوانند! تاریخ می نویسد: برای نماز عشاء پشت سر ابنزیاد، مسجد کوفه پر از جمعیت شد!
خواص طرفدار حق مقصرند
خوب، چرا چنین شد؟! من که نگاه می کنم؛ می بینم خواص مقصرند! همین خواص طرفدار حق مقصرند. بعضی از این خواص طرفدار حق، در نهایتِ بدی عمل کردند! مثل شریح قاضی که جزو بنی امیه نبود. کسی بود که می فهمید حق با کیست! می فهمید که اوضاع از چه قرار است! وقتی هانی بن عروه را به زندان انداختند و سر و رویش را مجروح کردند؛ سربازان و افراد قبیله اش اطراف قصر عبیدا للهبن زیاد را گرفتند. ابن زیاد ترسید! آنها می گفتند که هانی را کشتید. ابن زیاد به شریح قاضی گفت: برو ببین هانی زنده است؛ برو به اینها بگو زنده است. شریح آمد؛ دید که هانی بن عروه زنده است؛ اما مجروح است. هانیبنعروه گفت: ای مسلمانها، این چه وضعی است! (خطاب به شریح) پس قوم من چه شدند؟ مردند؟! چرا سراغ من نیامدند؟! چرا نمیآیند مرا از این جا نجات بدهند؟! شریح قاضی گفت: می خواستم بروم و این حرفهای هانی را به همین کسانی که اطراف دارالاماره را گرفته اند؛ بگویم؛ اما افسوس که جاسوس عبیدا لله، آن جا ایستاده بود! جرأت نکردم! جرأت نکردم یعنی چه؟! یعنی همین که ما می گوییم: «ترجیح دنیا بر دین».
شاید اگر شریح، همین یک کار را انجام می داد؛ تاریخ عوض می شد. اگر شریح می رفت به مردم می گفت که هانی زنده است؛ اما در زندان است و عبیدالله قصد دارد او را بکشد - هنوز عبیدالله قدرت نگرفته بود - آنها میریختند و هانی را نجات میدادند. با نجات هانی، قدرت پیدا می کردند؛ روحیه پیدا می کردند؛ اطراف دارالاماره میآمدند؛ عبیدالله را میگرفتند؛ یا میکشتند، یا می فرستادند می رفت! کوفه، مال امام حسین علیهالسلام می شد و اصلاً واقعهی کربلا اتفاق نمی افتاد! اگر واقعأ کربلا اتفاق نمی افتاد؛ یعنی امام حسین علیه السلام به حکومت می رسید. و اگر این حکومت شش ماه هم طول می کشید - ممکن بود بیشتر هم طول بکشد - برای تاریخ برکات زیادی داشت.
حرکت بجا و حرکت نابجا در تاریخ
یک وقت یک حرکت بجا، تاریخ را نجات می دهد. گاهی یک حرکت نابجا که ناشی از ترس و ضعف و دنیاطلبی و حرص به زنده ماندن است؛ تاریخ را در ورطهی گمراهی می غلطاند. شریح قاضی! شما وقتی دیدی که هانی این طوری است، چرا شهادت حق ندادی؟! نقش خواص، خواص ترجیح دهندهی دنیا بر دین، این است. وقتی که عبیدا لله بن زیاد، به رؤسای قبایل کوفه گفت بروید مردم را از اطراف مسلم متفرق کنید؛ بعضی از همین افراد، جزو نویسنده های نامه به امام حسین علیه السلام بودند؛ مثل شبث بن ربعی، به امام حسین نامه نوشته بود و دعوت کرده بود! خودش جزو کسانی است که وقتی عبیدالله گفت بروید و مردم را از دور او متفرق کنید؛ این هم آمد و مردم را با ترساندن و با تهدید و تطمیع، از اطراف مسلم متفرق کرد! چرا این کار را کردند؟!!
اگر امثال شبث بن ربعی، در یک لحظهی حساس از خدا می ترسیدند - به جای این که از ابن زیاد بترسند - تاریخ عوض میشد! آنها آمدند؛ مردم را متفرق کردند. عوام متفرق شدند؛ ولی چرا آن خواص مؤمنی که اطراف مسلم بودند؛ متفرق شدند؟ در بین آنها کسان خوبی بودند؛ افراد حسابی بودند. بعداً بعضی از آنان در کربلا آمدند شهید شدند؛ اما این جا اشتباه کردند. البته آنهایی که در کربلا شهید شدند؛ کفّارهی اشتباهشان داده شد؛ با آنها بحثی نداریم، اسمشان را هم نمی آوریم. اما از اینها کسانی بودند که به کربلا هم نیامدند! نتوانستند بیایند؛ توفیق پیدا نکردند! بعداً مجبور شدند جزو توّابین بشوند!
اثر شهادت شهدای کربلا
وقتی امام حسین(ع) شهید شد؛ وقتی فرزند پیغمبر از دست رفت؛ وقتی فاجعه اتفاق افتاد؛ وقتی حرکت تاریخ به سمت سراشیب آغاز شد؛ دیگر چه فایده؟ به همین دلیل تعداد توّابین در تاریخ، چند برابر عدهی شهدای کربلاست. شهدای کربلا، همه در یک روز کشته شدند؛ توّابین هم همه در یک روز کشته شدند. اما شما ببینید اثری که توّابین در تاریخ گذاشتند؛ یک هزارم اثری که شهدای کربلا گذاشتند نیست! برای خاطر این که اینها در وقت خود نیامدند؛ کار را در لحظهی خود انجام ندادند؛ دیر تصمیم گرفتند؛ دیر تشخیص دادند. چرا مسلمبنعقیل را تنها گذاشتید؟! دیدید که این نمایندهی امام آمده بود؛ با وی بیعت هم کرده بودید؛ او را هم که قبول داشتید - عوام را کاری ندارم؛ به خواص میگویم - شما چرا شب که شد؛ مسلم را تنها گذاشتید که به خانأ طوعه پناه ببرد؟!
خواص کوتاهی کردند
اگر خواص، مسلم را تنها نمی گذاشتند؛ مثلاً صد نفر می شدند؛ این صد نفر اطراف مسلم را می گرفتند؛ به خانهی یکی از آنها می آمدند و می ایستادند؛ دفاع می کردند. مسلم تنها هم که بود؛ مسلم به تنهایی همهی سربازان ابن زیاد را - همان عدهای که آمده بودند - پس زد. اگر صد نفر مرد با او بودند؛ مگر می توانستند او را بگیرند؟! مردم باز هم اطرافشان جمع می شدند. پس خواص، این جا کوتاهی کردند که نرفتند اطراف مسلم را بگیرند. ببینید، از هر طرف حرکت می کنید؛ به خواص میرسید. تصمیمگیری خواص در وقت لازم؛ تشخیص خواص در وقت لازم؛ گذشت خواص از دنیا در لحظهی لازم؛ اقدام خواص برای خدا در لحظهی لازم؛ اینهاست که تاریخ را نجات می دهد، ارزشها را نجات می دهد، ارزشها را حفظ می کند. باید در لحظهی لازم، حرکت لازم را انجام داد. اگر وقت گذشت؛ دیگر فایده ندارد.
در الجزایر، بعد از انتخاباتی که جبههی نجات اسلامی در آن برنده شدند، با تحریک آمریکا و دیگران، حکومت نظامی سرکار آمد! آن روز اولی که حکومت اسلامی سرکار آمد؛ هیچ قدرتی نداشت. اگر آن روز مسئولین جبههی اسلامی در الجزایر، همان ساعتهای اوّل - که هنوز حکومت نظامی عرضهای نداشت و کاری نمی توانست بکند - مردم را به خیابانها کشانده بودند؛ حکومت نظامی از بین می رفت. حکومت تشکیل میدادند و امروز در الجزایر، حکومت اسلامی سر کار بود. نکردند! در وقت خودش باید تصمیمم میگرفتند؛ نگرفتند. یک عده ترسیدند، یک عده ضعف پیدا کردند. یک عده اختلاف کردند. یک عده گفتند ما رئیس، او رئیس، این رئیس!
تصمیم بموقع امام راحل (ره)
عصر روز بیست و یکم بهمن ماه سال 57 که در تهران اعلام حکومت نظامی شد، امام به مردم فرمود: مردم به خیابانها بروند! اگر امام آن لحظه این تصمیم را نمی گرفت، امروز هنوز محمّدرضا در این مملکت بر سر کار بود! با حکومت نظامی میآمدند؛ مردم در خانههاشان می ماندند؛ اوّل امام، بعد مدرسهی رفاه، بعد بقیهی جاها را قتل عام می کردند؛ نابود می کردند! یک پانصد هزار نفر را در تهران می کشتند؛ قضیه تمام می شد! مثل این که در اندونزی یک میلیون نفر را کشتند؛ تمام شد. امروز هم آن آقا سر کار است و خیلی شخصیت آبرومند و محترمی هم هستند؛ آب هم از آب تکان نخورد! امام در لحظهی لازم تصمیم لازم را گرفت.
اگر خواص، در هنگام خودش، کاری را که لازم است، تشخیص دادند و عمل کردند؛ تاریخ نجات پیدا میکند و حسین بن علی ها به کربلاها کشانده نمی شوند. اگر خواص، بد فهمیدند؛ دیر فهمیدند؛ یا فهمیدند و با هم اختلاف کردند - مثل آقایان افغانها- اگر در رأس کار، افراد حسابی بودند؛ اما طبقهی خواص منتشر در جامعه، جواب ندادند. یکی گفت ما امروز کار داریم؛ یکی گفت جنگ تمام شد، بگذارید سراغ کارمان برویم، برویم کاسبی کنیم، چند سال همه آلاف و الوف جمع کردند، ما در جبهه ها گشتیم، از این جبهه به آن جبهه، گاهی غرب، گاهی جنوب؛ بس است دیگر، اگر این گونه عمل کردند، معلوم است که در تاریخ، کربلاها تکرار خواهدشد!
نصرت خدا
خدای متعال وعده داده است که اگر کسی خدا را نصرت کند، خدا او را نصرت خواهد کرد. اگر کسی برای خدا حرکت و تلاش بکند؛ پیروزی نصیب خواهد شد؛ نه این که به هر یک نفری پیروزی می دهند، بلکه وقتی مجموعهای حرکت می کند؛ البته شهادتها هست، سختیها هست، رنجها هست؛ اما پیروزی هم هست. «وَلَیَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ» نمی فرماید که نصرت میدهیم، خون هم از دماغ کسی نمی آید. نخیر، «فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ» می کشند و کشته می شوند؛ اما پیروزی به دست می آورند. این سنّت الهی است. وقتی که از خون ترسیدیم؛ از آبرو ترسیدیم؛ به خاطر خانواده ترسیدیم؛ به خاطر دوستان ترسیدیم؛ به خاطر راحتی و عیش خودمان ترسیدیم؛ به خاطر پیدا کردن کاسبی، برای پیداکردن یک خانهی دارای یک اتاق بیشتر از خانهی قبلی؛ وقتی به خاطر این چیزها حرکت نکردیم؛ بله، معلوم است ده نفر مثل امام حسین هم که بیایند و سر راه قرار بگیرند؛ همه شهید خواهند شد. همه از بین خواهند رفت؛ کما این که امیرالمؤمنین علیه السلام شهید شد؛ کما این که امام حسین علیه السلام شهید شد. خواص، خواص، طبقهی خواص!
عزیزان من، ببینید شما کجایید. اگر جزو خواصید - که البته هستید - پس حواستان باشد. عرض ما فقط این است. البته این حرفی که ما زدیم؛ این مطلبی که می گوییم؛ خلاصهی مطلب است. در دو بخش باید روی این مطلب کار بشود؛ یکی بخش تاریخی قضیه است که اگر من وقت داشتم؛ خودم کار میکردم - متأسفانه من دیگر وقت ندارم - باید بگردند؛ نمونه هایی را که در تاریخ فراوان است، پیدا کنند و ذکر کنند که خواص کجاها باید عمل می کردند و عمل نکردند. اسم این خواص چیست؟ چه کسانی هستند؟ اگر الان مجال بود و خودم و شما خسته نمی شدید؛ ممکن بود یک ساعتی در زمینهی همین موضوعات و اشخاصش برای شما صحبت بکنم؛ در ذهنم هست.
تطبیق وقایع تاریخی با هر زمان
بخش دیگری که باید کار بشود؛ تطبیق با وضع هر زمان است؛ نه فقط زمان ما. در هر زمان، طبقهی خواص، چگونه باید عمل بکنند که به وظیفه شان عمل کرده باشند؟ این که گفتم اسیر دنیا نشوند؛ یک کلمه است. چگونه اسیر دنیا نشوند؟ مثالها و مصداقهایش چیست؟ عزیزان من، حرکت در راه خدا، همیشه مخالف دارد. اگر یک نفر از همین خواصی که گفتیم؛ بخواهد کار خوب انجام بدهد؛ کاری را که باید انجام بدهد - اگر بخواهد انجام دهد - ممکن است چهار نفر دیگر از همین خواص پیدا بشوند، بگویند آقا مگر تو بی کاری؟ مگر دیوانهای؟ مگر زن و بچه نداری؟ چرا دنبال این طور کارها می روی؟ کما این که در دورهی مبارزه می گفتند. خواص باید بایستند؛ یکی از لوازم مجاهدت خواص، همین است که در مقابل حرفها و ملامتها بایستند. بدیهی است مخالفین تخطئه می کنند؛ بد می گویند؛ تهمت می زنند.
... حالا این یک اجمالی بود از این مسئلهای که بنا شد به مناسبت ایام محرّم عرض بکنیم. البته آن مقداری که عرض کردیم؛ خیلی مختصر بود؛ اگر چه زمان یک قدری زیاد شد! به ما هم مرتّب سفارش میکنند که سخنرانیهاتان را کوتاه کنید؛ برای این که خسته نشوید. حقیقتش همین است که من مصلحت نمی دانم که خودم را خسته کنم؛ تا بتوانم کارهای دیگر را انجام بدهم؛ اما وقتی که انسان در جمعی مثل جمع شما مینشیند؛ به وجد می آید و احساس خستگی نمی کند.
امیدواریم خداوند همهی شما را موفق بدارد. خداوند ان شأ الله روح امام را با انبیاء و اولیاء محشور فرماید. خداوند این راه روشن را که در پیش پای ملت ایران گذاشته شده است؛ راه همیشگی این ملت قرار بدهد. خداوند ما را در خدمت انقلاب، در خدمت اسلام، در خدمت ارزشهای اسلامی زنده بدارد؛ ما را در همین راه بمیراند. پروردگارا، مرگ ما را شهادت در راه خودت قرار بده. درجات شهیدان ما را روز به روز عالیتر بفرما. جانبازان ما را از قِبَل خود اجر وافر عنایت فرما؛ به آنها سلامتی کامل عنایت فرما. پروردگارا، کسانی که در این راه زحمت کشیده اند؛ مدتها در اسارات بودند؛ آزاد شدند یا هنوز آزاد نشدند؛ مفقودالجسد هستند؛ مفقودالاثر هستند؛ از آنها کسی خبر ندارد؛ خدایا اجر همهی آنها را در اعلا دواوین خود بنویس؛ به خانوادههای آنها اجر بده؛ صبر عنایت کن. مفقودان و اسرا را زودتر رها و آزاد بفرما. امور مسلمانها را اصلاح بفرما. حاجات مسلمانها را برآورده بفرما. کشورهای اسلامی را از چنگال اجانب و چنگال آمریکا نجات بده. رؤسای اسلامی را از خواب غفلت بیدار کن؛ از منجلاب شهوات بیرون بکش. پروردگارا، به محمّد و آل محمّد (ص)، آمریکا و بقیهی ایادی استکبار و اقطاب استکبار را، آن چنانی که شایستهی عزّت و اقتدار خود تو است؛ منکوب و مقهور بفرما؛ لذت قهر و غلبهی بر آنها را به ملت ایران بچشان. همچنانی که شوروی را متلاشی کردی، بقیهی اقطاب استکبار را متلاشی بفرما. پروردگارا، کسانی که در این راه زندگی کردند؛ در این راه به لقاء تو پیوستند؛ مشمول رحمت و برکات خودت قرار بده. کارهایی که می شود؛ تلاشهایی که می شود؛ همه را به لطف و کرمت قبول بفرما.
(از فرمایشات مقام معظم رهبری در لشکر27 محمد رسولالله (ص) موسوم به عوام و خواص : 20/03/75)
امیرالمؤمنین در خطبه 82 نهجالبلاغه در مورد دنیا میفرماید: «مَن أبصر بها بَصرتْهُ و مَن أبصر إلیها أعمته»، دنیا یک وسیله است و اگر کسی به وسیله دنیا بخواهد به حقایق برسد و دنیا را وسیلهای برای پی بردن به حقایق استفاده کند، خود دنیا به او بینش میدهد، اما اگر کسی هدفش، رسیدن به دنیا باشد، دنیا چشم دل او را کور میکند، چون دنیا نمیتواند هدف باشد.
امام در خطبه 153 نهجالبلاغه میفرماید: «فإنّما البصیر مَن سمع فتفکّر ونظر فأبصر»، بصیر کسی است که اگر سخنی را شنید، درباره آن بیندیشد و وقتی به چیزی نگریست، بینش خود را اعمال کند و به مسائل سطحی ننگرد، بلکه بینش نافذ خود را در آنها دخالت دهد. بنابراین بصیر کسی است که درباره آنچه که میشنود، میاندیشد.
مقام معظم رهبری در تحلیل این خطبه می فرماید: بصیر آن کسی است که بشنود، گوش خود را بر صداها نبندد؛ وقتی شنید، بیندیشد. هر شنیده ای را نمیشود به صرف شنیدن رد کرد یا قبول کرد؛ باید اندیشید. «البصیر من سمع فتفکّر و نظر فأبصر».نظر یعنی نگاه کند، چشم خود را نبندد. ایراد کار بسیاری از کسانی که در لغزشگاه های بی بصیرتی لغزیدند و سرنگون شدند، این است که نگاه نکردند و چشم خودشان را بر یک حقایق واضح بستند. انسان باید نگاه کند؛ وقتی که نگاه کرد، آنگاه خواهد دید. ما خیلی اوقات اصلاً حاضر نیستیم یک چیزهائی را نگاه کنیم. انسان می بیند منحرفینی را که اصلاً حاضر نیستند نگاه کنند، آن دشمن عنود را کار نداریم - حالا این را بعداً عرض خواهم کرد؛ «و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوّا»(نهج البلاغه، خطبه ی 3) - بعضی ها هستند که انگیزه دارند و با عناد وارد میشوند؛ خوب، دشمن است دیگر؛ بحث بر سر او نیست؛ بحث بر سر من و شماست که توی عرصه هستیم. ما اگر بخواهیم بصیرت پیدا کنیم، باید چشم را باز کنیم؛ باید ببینیم. یک چیزهائی هست که قابل دیدن است. اگر ما از آنها سطحی عبور کنیم، آنها را نبینیم، طبعاً اشتباه میکنیم.
امام علی (ع) در خطبه 103 نهجالبلاغه میفرماید: خدا رحمت کند کسی را که اندیشید، عبرت گرفت و سپس در نتیجه عبرت گرفتن، بینش خود را به کار بست. یعنی راه رسیدن به بینش این است که انسان در مورد مسائل اطراف خود بیندیشد و عبرت بگیرد. یعنی از حوادث درس بگیرد، تجزیه و تحلیل کند و فلسفه تاریخ را از دل آن بیرون بکشد و عبرت گرفتن را درسی برای بینا شدن قرار دهد.
التماس دعا
اللهم عجل لولیک الفرج
والسلام وعلیکم و رحمه" ا... و برکاته
فدائی ولایت و جانباز بسیجی
میراب